داستان

منم؛زنم

میز من  گوشۀ راست یک اتاق بزرگه. دو تا میز دیگه هم گوشه‌های دیگش هست که اونا هم مثل من منشی همین شرکت هستند. کار ما یه جوراییه که فقط وقت‌های خاصی از سال خیلی شلوغ و سنگین می شه و بقیۀ وقت‌ها تقریباً بی کاریم. من غیر از یکشنبه و چهار شنبه‌ها که برای ناهار خونه میرم، هر روز تا بعد از ظهر اینجام. تا خونه با ماشین تقریباً نیم ساعت راهه. زنم دست‌پختش خوبه ولی با این حال علاقۀ زیادی به خونه رفتن ندارم. راستش زنمو مامانم برام انتخاب کرد و ما هم مثل بچه‌های حرف گوش کن گفتیم چشم.
الان دو سال بیشتر نیست که از زندگیمون می گذره، ولی رابطۀ خیلی خوبی با هم نداریم. من که هر روز تو شرکتم و اونم تا نُه میخوابه، بعدش هم تا من بیام، لباسارو می‌شوره و اتو می‌کنه و ظرف‌هارو جابجا می کنه و خونه رو تمیز می‌کنه و غذا درست می‌کنه و تلویزیون نگاه می‌کنه تا من برگردم. کلا کارش همیناس.
ماشین هم برایش خریدم، ولی از وقتی تصادف کرده دیگه می ترسه رانندگی کنه. بعد از ظهرها که میرم خونه گاهی ناهار دوم هم می‌خورم و می‌خوابم تا غروب. زندگی ساکتیه. بچه هم نداریم. یعنی نمی‌شیم. بعد، شب که شد می رم با همسایه ها فک می‌زنم و پول شارژ و درست کردن آنتن و مشکلات ساختمان،و... تا یک چند ساعتی بشه. آخه من مسئول آپارتمانم. بعدشم شام و آنکارد کردن ریشام و تلویزیون و می‌خوابم تا صبح. بعد روز از نو روزی از نو.
این تمام زندگی منه. البته تفریحات دیگه‌ای هم مثل منتظر سر برج شدن و تقویمو گشتن برای پیدا کردن تعطیلی و عیدی گرفتن و ور رفتن به کامپیوتر شرکت هم هست، ولی اونا هم خیلی جالب نیستند. خلاصه اون روز که از هر روز بی‌کارتر هم بودم، صفحۀ چت رو باز کردم، رفتم تو چت‌روم فارسی و همین‌جوری یه چیز نوشتم، ولی کسی جواب نداد. بین اسم‌ها می‌گشتم که با جالب‌ترینشون چت کنم. این دیگه کار هر روزم شده بود.
تا اینکه یه روز بین اسم‌ها Nikoo_love نظرمو جلب کرد. بهش سلام کردم. جواب داد. و نوشتم:
- pm plz?
- هانیه 22
-Ramin-the-26
اسمت چیه و اهل کجایی و چند سالته و چه رنگی دوست داری و حالا انصافاً دختری یا پسری و از این چرت و پرتا ردّ و بدل شد و گذشت و گذشت تا اینکه هانیه شد کسی که اگه یه روز باهاش حرف نمیزدم دلم می گرفت. اونم همین‌طور. دقیقاً همونی بود که دوستش داشتم! از وقتی باهاش چت می‌کردم رابطم با زنم سرد و سردتر شده بود. تا این که یه روز بعد از کلی مقدمه‌چینی که «اگه بگم شاید از دستم ناراحت بشی و ولی من باید راستشو بگم» و این حرفا، گفت که ازدواج کرده و یه زن خونه داره! منم بهش گفتم که زن دارم.
بعد از چندوقت بهش گفتم که شمارشو بده تا باهاش حرف بزنم. اولاش قبول نمی‌کرد، چون انگار خیلی از شوهرش می‌ترسید، وقتایی هم که چت می‌کردیم مدام می‌گفت «زودتر قطع کنیم شاید شوهرم زنگ بزنه خونه» ولی بالاخره راضی شد و شمارشو داد. بهش زنگ زدم. صداش می‌لرزید. یک کمی که حرف زدیم صداش خیلی برام آشنا بود. انگار هانیه بود. نه اون هانیه ها، هانیۀ خودم، زنم! همون موقع بود که فهمیدم که تو این همه وقت با زنم چت می‌کردم. از شدّت عصبانیت خندم گرفت.
از اون به بعد رابطمون خیلی خوب شد. حالا سعی می کنم با هانیه ی خودم زندگی کنم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 18:8  توسط محسن  |